کد خبر: 11592 | تاریخ انتشار: ۱۲:۳۴:۱۳ - پنج شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۴ | ۴ نظر | |

من و حاج علی زین العابدین

مشکین سلام، عزیز انوری آذر: چند روز مانده به عملیات خیبر بود که یگان های لشکر عاشورا در منطقه ی “تنگ سعده” سوسنگرد، معروف به “توز آباد” اردو زده بودند تا برای یک عملیات بزرگ آبی خاکی (خیبر ) اماده شوند. من نیز در واحد مخابرات لشکر به عنوان بی سیم چی مشغول آموزش بودم تا هنگام عملیات به یکی از گردان ها ملحق شوم، همه آماده می شدیم برای یک عملیات بزرگ، در این هنگام بود که به خاطر دوستی و وابستگی که به علی داشتم از یکی از دوستان همرزمم که دوست مشترک من و علی بود، سراغ علی را گرفتم، گفت: علی در گردان علی اصغر به فرماندهی سردار شهید محمود بنی هاشم مشغول است و دارد برای عملیات آماده می شوند.

پرسان پرسان از یگان های لشگر عاشورا سراغ علی را گرفتم، بالاخره پیدایش کردم. وقتی دیدمش خیلی خوشحال شدم. علی گفت: عزیز کاش می شد در این عملیات درگردان ما حضور می یافتی، من هم از خدا می خواستم که در کنار دوستان وهمشهری های خود باشم. بنا براین بدون فوت وقت سریع با درخواست کتبی سردار شهید بنی هاشم به گردان علی اصغر که معروف به گردان بچه های مشگین بود انتقال یافتم.

بعد از تسویه حساب از واحد قبلی، غروب روز اول اسفندماه 1362 بود دوباره به محل گردان رسیدم. علی به همراه شهید بنی هاشم رفته بودند درباره کالک و نقشه عملیاتی در قرار گاه لشکر توجیه شوند تا به نیروهای گردان بازگو نمایند. شب بود که علی به همراه شهید حاج محمود بنی هاشم برگشت. خیلی خوشحال شدیم که در عملیات پیش رو باهم و در کنار هم خواهیم بود.
بعد از دو روز یعنی در سوم اسفند ماه 62 به جزیره مجنون اعزام شدیم. گردان ما جزو اولین گردان های خط شکن لشکر بود که بعد از 24 ساعت حرکت با بلم در روی آب به جزیره مجنون رسیدیم و در این عملیات بود که بعد از 7 روز درگیری شدید در مقابل پاتک سنگین دشمن در دهم اسفند ماه مجروح شدم …

این تصویر در دوم اسفندماه سال 1362 درست یکروز قبل از عملیات خیبر گرفته شده است

نفر سمت راست تصویر علی زین العابدین و نفر سمت چپ تصویر من هستم.

11165215_404724846381685_9185055589590332513_n

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است


۴ ديدگاه مطلب براي " من و حاج علی زین العابدین " ارسال شده است.

  1. علیرضا پیری گفت:

    ارامش امروزی ما مدیون فداکاری شما رزمندگان می باشد،

  2. یعقوب گفت:

    من اگر این عکس را نمی دیدم فکر می کردم زمان علی را تغییر داده اما 32سال پیش هم امروزی فکر می کرده پر از اعتماد به نفس

  3. باروت گفت:

    برای رضای خدا رفته بودید زیاد تبلیغ نکنید جبهه را پیراهن عثمان نکنید

    • احمدی گفت:

      آقای باروت!!! مگر چه تبلیغی کردند اینها!!!!؟؟؟؟؟؟ دوکلمه خاطره نوشتند از خاطرات جبهه وجنگ و روزهای غیرت ومردانگی، که در آن زمان شما وامثال کسانی که در ان زمان مثل شما فکر میکردند و سوراخ موش را به قیمت گزافی خریده بودید!!! این همه ناراحتی و بر آشفتگی دارد !!!!؟؟؟؟ تمام آرامش وامنیت من وشما مدیون همین رزمندگان نوجوانی بودند که 8 سال مردانه چون کوه استوار در م در مقابل دشمن تا به دندان مسلح رژیم بعثی ایستادند، تا ایران و ایرانی در تاریخ سربلند باشند ، این کینه ونظر زهرآگین شما در مقابل از زحمات و از جان گذشتگی این ایثارگران عزیزمان کمتر از کینه و بمباران رژیم بعثی صدام نبوده ونیست، مگر انسان هم اینقدر نمک نشناس میشود!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مجسمه این عزیزان را با طلای 24 عیار بگیرند وسر هرچهار راهی نصب بکنند بازجبران یک در هزارم زحمات این جان برکفان نمیشود …..

ارسال نظر


آخرین موضوعات