کد خبر: 34441 | تاریخ انتشار: ۲۳:۴۵:۰۴ - شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۵ | بدون نظر | |

قفس ها را شکستند

نجفقلی مشکبار

قفس ها را شکستند
آدم هایی مثل او خیلی کمند ، کمتر از انگشتان دست.
شاید آنکه اسمش را »نادر« گذاشت می دانست روزی وی کمیاب یا نادر دوران خواهد شد.
ما هم حس نادر را داشتیم و می گفتیم در قفسیم .قفسی به بزرگی شهرمان ، کشورمان و شاید قفسی به بزرگی دنیایمان ….
آرزو می کردیم همیشه با نادر باشیم . هربار بهانه ای کردیم و به دیدارش شتافتیم .
ما فقط ادعا می کردیم در قفسیم ولی نادر قفس را می دید و در قفس زندگی می کرد و امیدوار بود .
می گفت روزی قفس هم خسته می شود و دست از سرمان برمی دارد و ترکمان می کند و شاید آمدند و قفس ها را شکستند و….
ما پرندگان قفسی شهرمان بودیم و نادر شاهباز مان . با کسی جنگ نداشتیم و مثل پرندگان قفسی فقط می خواندیم،چشمانمان را می بستیم و همه با هم می خواندیم:» بو قفسده اوچدو بلکه «
و می ترسیدیم ، نکند شهبازمان ، از قفس خسته شود و یا قفس را بردارد و با قفس پرواز کند.
کبوتران تبریز گوش های حساسی داشتند آنان مثل همیشه زودتر از دیگران صدای نادر را شنیدند و مراسمی برای »نادر« ترتیب دادند.
پرندگان شهر ما مشغول مهره چینی و سیاست بازی بودند و برای زمستانشان آذوقه جمع می کردند.
آنان نادر را نمی دیدند ، به ذهنشان هم نمی رسید که مردی در قفس آوازی بخواند و دنیایی را بلرزاند
…..و خداوند گوشهایشان را کر کرده بود.

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است

ارسال نظر


آخرین موضوعات