کد خبر: 35066 | تاریخ انتشار: ۱۹:۲۳:۴۵ - دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵ | ۴ نظر | |

دستفروشان پاساژ شهرداری

مشکین سلام ؛ شکر مشکبار :هر روز می آیند. با سروصدا و شوخی های رکیک. جوانند. غیر از پیرمرد لاغر اندام سیگار به لبی که از »چاپاقان «می آید وناراحت و بیصدا روی گلدان سیمانی جلوی مغازه می نشیند و با صدای ضعیفی مدام تکرار میکند: بلاغ اوتی ، بلاغ اوتی.
غمش را می فهم و آب شدن غرورش را و شخصیتش را.من هم توی شهر فریاد می زدم :روزنامه ، روزنامه ،روزنامه.
ننه ام می گفت: به کافه ها نرو. کافه جای معتادها و آدم بداست.. تریاک و قلیان و تنباکو و..من می رفتم .کافه گرم بود. از دود و سروصدا و پق پق قلیان ها و صدای به هم خوردن استکان ها و نعلبکی ها وبوی تنباکو خوشم می آمد . زمستونا گوشم می سوخت می رفتم کافه. گوشام داغ می شد ( الان هم وز وز گوش دارم)آن موقع ها مردا به کافه می آمدند. تقریبا همه را می شناختم .گاهی معلمی با توپ و تشر از کافه بیرونم می انداخت و با عصبانیت می گفت : کافه جای بچه ها نیست.ناراحت نمی شدم. پشت این جمله ها نوعی دلسوزی بود .محبت در عمق چنین حرفایی حس می شد.پشت در کافه ها می ایستادم و به صدای ساز گوش می دادم صدای ساز از سوزم می کاست.
رمضان هم دستفروش بود کتاب می فروخت.کتابای سیاسی خطرناک.لبه دار داشت و زن و بچه و پالتویی سیاه و بلند.من کوچک بودم .ساز می خواستم با یک پالتو، یک دستکش و یک بلوز گرم.ما بساط پهن نمی کردیم. دستفروش بودیم .بساطمان تو دستمان بود.
روزنامه بهانه بود. مردم حمایت می کردند. گاهی دستی به جیبی می رفت و اسکناس درشتی بیرون می آمد و نگاه پدرانه ای و احساس همدردی انسان دوستانه ای. . یاد آقای ادیب و برم و جهانگیرزاده بخیر . آدمای خیلی خوبی بودند روحشان شاد.آقای ادیب معلم بود و همیشه کتابی در دست داشت و سیگاری .شوخی می کرد . از لای دودای سیگارش غم می بارید. آقای برم مبادی آداب و مدیر و منظم. و کیف پول چرمی قهوه ای رنگش . و اسکناس های نو و عیدیانه اش. آقای جهانگیرزاده با شانه شکسته و سکوت معنادار و آه های همیشگی اش.کت و شلوار اتو کرده و مرتب و بوی ادکلن . آقای صدقی در خیابان نصرآباد . پیرمرد چاق و مهربانی که نگاه های رازآلود و رویا یی داشت و لپ هاش قرمز بود .خوانندگان دائمی ،شعر دوست و روزنامه خوان و با فرهنگ.ا
با هم می خوردند ، می نوشیدند و می خندیدند . خنده های مردانه ،لبای خاکستری و سبیل های آویخته و مرطوب چشمان بارانی و مست .شبیه پدر.
به پیرمرد نزدیک می شوم.صدایش قطع نمی شود. می گوید تازه است . یکی مونده ، با دست خودم کندمش .فقط چهار تومن .. بلاغ اوتی را برمی دارم بوی آشنایی دارد، مست می شوم . و یاد پدر..َ
مشکین شهر ـ شکر مشکبار ـ مدیر مسئول نشریه خیاو
ـ بولاغ اوتی یا علف چشمه نزدیکای عید کنار چشمه ها می روید .معمولا طعمی تلخ دارد .خودرو و پایین آورنده قند خون است.
نام‌های دیگر آن عبارتند از آب تره، شاهی آبی، جرجیر بیابانی، ترتیزک آبی، علف چشمه، قره العین و …

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است


۴ ديدگاه مطلب براي " دستفروشان پاساژ شهرداری " ارسال شده است.

  1. ولی مستی گفت:

    جناب مشکبار عزیز سپاس.

  2. مشکبار گفت:

    با پوزش از خوانندگان جمله آخر: مست می شوم درسته .

  3. علی امامعلیزاده میرک گفت:

    استاد محترم همیشه در قلبمان جای داری.و به وجودت افتخار می کنیم که درد جامعه را در هر قالبی که باشد می نویسی وامیدوارم گوشهای کر بعضی ها باز شودو چشم بصرتشان کور نباشد الان بجای بوی عطر بوی توتون و تنباکو از لباس تحصیلکردهایمان می آید.

  4. صادقی گفت:

    از ته دل که بنویسی اینطور در میاد و خواننده کیف می کنه و میره به فضای متن . عالی بود اقای مشکبار

ارسال نظر


آخرین موضوعات