کد خبر: 35367 | تاریخ انتشار: ۹:۴۵:۵۶ - جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۶ | بدون نظر | |

شهر ما فردا پر از شکر شود …

مالک رضایی 📝

 

دیدم صفحه ی گروه خلوت است پیش خود گفتم تا شلوغ نشده من هم کامنتی بنویسم و به قول معروف پوستری بچسبانم .بعدا شلوغ می شود .لابد فعلا همه،تماشاگر برنامه های ستادهای تبلیغاتی و … هستند که امروز کدام وزیر می خواهد ثروتش را با ثروت شهردار طاق بزند و جملگی می گویند:
شهر ما فردا پر از شکر شود ،شکر ارزان است ،ارزانتر شود و…
من هم شنونده ی قصه ی این پسرک شیطان مولوی “جوحی ” بودم که گفتم به شما نیز باز گویم.
گویا به همراه پدر خود در تشییع جنازه ی مردی شرکت کرده بود و می دید که پسر خردسال آن مرحوم بدنبال تابوت پدر می نالد و این سخنان جگر سوز را با خود نوحه می کند .
ای پدر دیدی ، چه شد ؟ دیدی آخر چه خاکی به سرم شد ؟ تو را کجا می برند بابا ؟به خانه ی تنگی که در آنجا نه حصیریست نه قالیی ،نه چراغی نه نانی. بابا جان ،چشم تو که بوسه گاه خلق بود چگونه خواهد بود در آن خانه ی تنگ و تاریک که جایی دیده نمی شود .نه به پشت بام راهی دارد نه سقفی آباد نه همسایه ای مهربان و نه غمگساری که غبار غم از جهره ات بر گیرد و …
خلاصه اینگونه می گفت و می سرود و همچون ابر بهاری اشک می ریخت که جوحی دست پدر را گرفت و گفت بابا، او را یکراست به خانه ی ما می برند .
پدر گفت جوحی، ابله مشو .جوحی گفت بابا جان .تو این نشانی ها شنو.
آنوقت خواهی دید که مو به مو نشانی خانه ی ماست .
از خود مولوی بشنویم بهتر است:

کودکی در پیش تابوت پدر
زار می‌نالید و بر می‌کوفت سر

کای پدر آخر کجایت می‌برند؟
تا ترا در زیر خاکی آورند

می‌برندت خانه‌ای تنگ و زحیر
نی درو قالی و نه در وی، حصیر

نی چراغی در شب و نه روز، نان
نه درو بوی طعام و نه نشان

نی درش معمور، نی بر بام راه
نی یکی همسایه کو باشد پناه

چشم تو که بوسه‌گاه خلق بود
چون شود در خانهٔ کور و کبود؟

خانهٔ بی‌زینهار و جای تنگ
که درو نه روی می‌ماند نه رنگ

زین نسق اوصاف خانه می‌شمرد
وز دو دیده اشک خونین می‌فشرد

گفت جوحی با پدر ای ارجمند
والله، این را خانهٔ ما می‌برند

گفت جوحی را پدر ابله مشو
گفت ای بابا نشانیها شنو

این نشانیها که گفت او یک بیک
خانهٔ ما راست بی تردید و شک….

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است

ارسال نظر


آخرین موضوعات