کد خبر: 35503 | تاریخ انتشار: ۲۳:۱۰:۴۴ - چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ | بدون نظر | |

روایت شب رستگاری

مالک رضایی:

روایت شب رستگاریروایتگر ماجرا «صعصعه بن صوهان»، از یاران و نزدیکان امیر المومنین علی (ع) است .
چه فضیلتها که در ایام پر افتخار همنشینی خود با علی از او ندیده بود و چه گلها که از گلستان خوشبوی حکمت او نچیده بود ؟اما همیشه سئوالی ذهن و قلبش را مشغول داشته بود که هرگز جرات طرح آنرا نیافته بود. اکنون فرق مبارک علی به تیغ زهر آگین جهل، پر پر گشته بود و کار روزگار به انتقام رذیلت از فضیلت کشیده بود .آیا فرصت طرح آن سئوال برای همیشه از دست رفته بود؟
اما نه
او نیز به تماشاگه راز آمده بود و در آخرین شب از حیات علی،افتخار اینرا یافته بود که در کنار فرزندان او بر کنار بالینش باشد. همه ی چشمها به علی بود.امام از شدت درد زخم خود ، چشمان خویش را برای لحظاتی می بست و در فواصلی می گشود که نگرانی را از چهرۀ فرزندان خود ولو به لحظاتی کوتاه برگیرد.
صعصعه پیش خود می اندیشید که چه فرصتهای بزرگی برای طرح سئوال خود از دست داده است و اکنون با این وضعیت او چه جای طرح سئوال؟ که علی (ع) در یک لحظه با صدای نحیفی به سخن آمد :
_ هر کسی سئوالی دارد بپرسد اما کوتاه باشد .
آه ،چشمهای راز بین او آیا راز دل همنشین خود دریافته بود؟
دیگر لحظه ای درنگ برای صعصعه جایز نبود. گویی که با این کلام کوتاه علی یکباره جراتی یافته باشد در میان بهت و اندوه اهل بیت،بی مقدمه پرسید
_تو افضلی یا آدم ؟
_ صعصعه ، در طول عمرم از خود ستایی بیزار بوده ام اما یاد آوری نعمتهای خدا نیز امر خود اوست.آدم با همۀ آسایشی که در جنت داشت فقط از خوردن گندم منع شده بود که به آن وفا نکرد. من در حالیکه چنین منعی را نیز نداشتم اما بر آن عهد وفا کردم و به عمر خود لبی به نان گندم نزدم.
خدایا او چه می گفت و در این آشفته حالی ما این چه مستی بود که رو به ما آورد ؟ که بود ساقی و این باده از کجا آورد؟ اکنون چگونه نگویم که مرید پیر مغانم، اما ز من مرنج ای شیخ ،چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد .
اما سئوال ادامه داشت
_و نوح ؟
_چه می پرسی؟ او بعد از عمری رسالت، وقتی آزار قوم خود دید بالاخره نفرینشان کرد اما من با آنهمه آزاری که دیدم، یکبار لب به نفرینشان نگشودم.
ناله و فغان، فضای خانه را پر کرده بود می خواستند به صعصعه بگویند، دیگر چیزی نپرس اما او می دانست که فرصتی دیگر نخواهد یافت و شاید که دگر باره به آبی فلکش دست نگیرد،گر تشنه لب از چشمۀ حیوان بدر آید و لذا پرسید:
_ ابراهیم ؟
_او پیامبری بزرگ بود.اما گفت چگونه مردگان را زنده خواهی کرد ؟
پاسخ آمد باور نداری؟
گفت دارم لیک می خواهم بر یقینم بیفزایم ….
اما من چنان یقینی پیدا کرده ام که اگر همۀ پرده ها بالا رود چیزی بر من نخواهد افزود
_ و موسی؟
_مگر او نگفت که من فردی از آن قوم را کشته ام و اکنون از آنها بیمناکم ،بنابر این برادرم هارون را نیز در این رسالت با من همراه ساز ؟!
اما در حالی که هر خانه ای از مکه کینه ای عمیق از من بر دل داشت به محض دریافت فرمان پیامبر، بی واهمه ای بر بام کعبه رفتم و آیه ی برائت، بر قریش خواندم و این در حالی بود که از چهار جهت، در تیر رس آنان بودم.
_ و عیسی ؟
_ صعصعه،می دانی من کیستم؟
من مولود کعبه ام. دیوار کعبه به روی مادر من شکافته شد اما مریم، اجازۀ وضع حمل عیسی را در بیت المقدس نیافت.ندا آمد که بیرون آی از آن که آنجا محل عبادت است نه ولادت. در حالیکه رتبۀ بیت المقدس از کعبه کمتر است.

اما هنوز سئوالی دیگر باقی بود
_و محمد
اشک در چشمان علی حلقه زد اما لبخندی زیبا بر لبانش شکفت و بی درنگ گفت:
_انا عبد من عبید محمد
آنگاه چشمانی که ادراک غیب آموخته و چشمهای حاضران بر دوخته بود برای همیشه ، بسته شد.چنان ناله ای از خانه ی علی به آسمان بر خاست ، که آسمان می گفت آن دم با زمین،گر قیامت را ندیدستی ببین.

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است

ارسال نظر


آخرین موضوعات