کد خبر: 35737 | تاریخ انتشار: ۱۲:۴۷:۰۵ - شنبه ۸ مهر ۱۳۹۶ | بدون نظر | |

امان به سالک عشق؟!

مشکین سلام :مالک رضایی 📝

از او کمتر نوشته اند و بیشتر سخن گفته اند.جای او در قلبها ست نه در آثار مکتوب. و ز عشق ناتمام قلم ، جمال یار مستغنیست، به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را ؟
امروز،آن قمر منیر و بی مثال علی دو مذاکره، پشت سر گذاشته است.با دو مخاطبی که فاصلۀ دو بی نهایت از هم دارند. یکی در اَسفَلُ السافلین و آن دگر در اَعلای عِلییّن ماوا گرفته است
اولی،کار دشواری نبود
زاغ زشت و بد اندامی که سالها شکم،از گَند و مُردار آکنده بود ،یکبار درعمر نکبت بارخود،فرصت گفتگو با عقاب بلند پرواز یافته بود.برگی از امان بر سالِک عشق داشت،غافل از صیاد دل او بود که رو به سوی ملک و دنیای دگر دارد.غافل بود از دل او که از زندان این جهانیِ شمرها و عمر سعدها،سخت به تنگ آمده است.
پاسخش به او دو جمله بود.کوتاه، کوبنده :

” از همان راهی که آمده ای بر گرد و گرنه خود را در خون خویش غَلتان خواهی یافت ”

در حالیکه دیدۀ کَرکَس بر او در شگفت مانده بود ،همین را گفته و صحنه را ترک کرده بود.شهپرش اوج گرفته و سویِ بالاتر گشته بود.
هنوز مذاکره ای سخت تر در ارتفاعی بسی بالاتر برای او در پیش بود. خبر به سرور و سالارعشق هم رسیده بود …
– عباس،چنانچه به مایل به رفتن هستی از طرف من منعی نیست. میتوانی آسوده خاطر وبی نگرانی از من رَحل سفر بندی و راه زندگی در پیش گیری.اینها جز من با کسی کاری ندارند.

چه مذاکرۀ سخت و طاقت فرسایی !
حال او چه بگوید ؟
سکوت کند ؟تمنایی کند ؟کاری انجام دهد ؟…چه کند ؟

– مولای من،یعنی گمان میکنی من فرمانده خوبی برای اندک سپاه باقیماندۀ تو نیستم ؟
اما این جمله،گره گشای کار عباس نبود .
گویی که مخاطبش،در حالتی رویاوش از فردایی که در پیش است اصلا سخن او را نمی شنید و دنبالۀ سخن خود را با جملاتی دیگر داشت
– از طرف من به بازماندگانمان سر کشی کن.سلام گرم مرا به مادرمان «ام البنین»برسان.همواره از بنی هاشم دلجویی کن.لحظه ای آنها را فراموش مکن …
خدایا بازِ خوش شکار علی که در طول زندگیِ خود با شاه و با ساعدش آموخته بود ، اکنون چه می شنید؟!
نفسهایش،زیر سنگینی این جملات،به شماره افتاده بود.یعنی حسین در مورد او واقعا اینگونه می اندیشید؟! فکر کردن در مورد آن هم روح از کالبد او جدا می ساخت ،چه رسد به اینکه در مورد آن گفتگو کند .
تمام توان ذهنی خود را بکار گرفت تا در ادای دوجملۀ دیگر او را یاری کند.
– مولای من،افتخار با تو بودن را از من مگیر .من سالکِ عشقم .
به نظر میرسید این عبارت کوتاه،گره از کار فرو بستۀ مذاکره می گشود .او آرام آرام این را از چهره و نگاه حسین در می یافت.
فردا ،عباس، هدایای ذیقیمتی برای هدیه به ضیافت عشق داشت.
التماس دعا

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است

ارسال نظر


آخرین موضوعات