کد خبر: 35797 | تاریخ انتشار: ۰:۰۴:۱۱ - جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶ | بدون نظر | |

فراق هنرمندی دیگر از جامعه ی هنری استان

مشکین سلام ،مالک رضایی

 

من این غزل مولوی را یکی دوبار به مناسبت فراق سفر کرده ای نقل کرده ام .بار دیگر و اینبار به مناسبتی غم انگیز تر از مناسبتهای پیشین نقل می کنم .از حال و هوای غزل بر می آید که آن عارف بزرگ، آنرا در روزهای پایانی عمر خود گفته است .در روزهایی که به “چشم سر” و نه به “چشم سر”، دماغه ی کشتی مرگ را در افق زندگی خود دیده است .

حزن و اندوه حاکم بر جامعه ی هنری استان نشانگر اینست که با رفتن مرحوم
“مجید واحدیزاده “
ما انسانی تاثیر گذار در عرصه ی هنر را از دست داده ایم که پر شدن جای او به این آسانی میسر نیست. در مقام حزن و اندوه، آهی که از آتشکده ی سینه بر آمده است ،غمگنانه همچو شمع ،به شبستان او روشن می کنیم و در مراسم ترحیم و بدرقه ی او شرکت می جوییم که هنرمندان، میزبانان تاریخند .بر خلاف سیاستمداران که مهمانانی بیش در آن نیستند .
حاشا که کشتی ارباب هنر بشکند، لیکن چه زورقهایی از سیاست که یکی پس از دیگری می شکند و حتی قبل از فراق از این جهان به محاق فراموشی می روند .
باری
به‌روز مرگ چو تابوت او روان باشد
گمان مبر که ورا دردِ این جهان باشد
برای او مَگِریْ و مگو: «دریغ! دریغ!»
به دام دیو دراُفتی؛ دریغ آن باشد
جنازه‌اش چو ببینی مگو: «فراق! فراق!»
که او را وصال و ملاقات، آن زمان باشد
چو او به گور سپاری، مگو: «وداع! وداع!»
غروب، شمس و قمر را چرا زیان باشد؟
کدام دانه فرورفت در زمین که نرست؟
چرا به دانهٔ انسانت این گُمان باشد؟!
کدام دَلْوْ فرورفت و پُر برون نامد؟
زِ چاه، یوسفِ جان را چرا فَغان باشد؟

روحش شاد

 

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است
کلمات کلیدی این خبر: ,

ارسال نظر


آخرین موضوعات