کد خبر: 35822 | تاریخ انتشار: ۱۱:۰۴:۵۶ - سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۶ | بدون نظر | |

خوابی که تعبیرنشد

مشکین سلام‌،مالک رضایی:

 

خوابی دیده بود و به زعم خویش،افشای راز خلوتیان کرده بود که بزرگترین شخصیت انقلاب اسلامی ایران، او را بر سَریر عزت نشانده و رقیبش را به ورطۀ ناکامی کشانده است.
اما کی بر آمد این مراد او بگو؟
دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد و جانی که در فراق پیر و مراد خود می سوخت دست در حلقه ی آن زلف خم اندر خم زد . در کنار مراد خود آرمید اما خواب پریشانی چنین نگفته بود

درشرح بخشی از یک رویای عجیب احمدی نژاد ، به نقل از یکی از نزدیکانش، چنین آمده بود :

«اواخر فروردین، در یکی از جلساتی که خدمت دکتر احمدی‌نژاد بودم، بحث به دوران تحصیلات دکتری ایشان افتاد و دکتر احمدی‌نژاد خاطره‌ای را تعریف کرد که جالب و خواندنی است. دکتر احمدی‌نژاد گفت:
زندگی من در ۴۵ سال اخیر تماما درگیر مسألۀ انقلاب اسلامی بوده است؛ اما سال ۱۳۷۶ که مدرک دکترایم را گرفتم مدام در ذهنم، این درگیری بود که آیا بدون مدرک دکتری نمی‌توانستم در خدمت انقلاب باشم و آیا اخذ مدرک دکتری و عضویت در هیأت علمی دانشگاه، برای رویکردهای شخصی‌ام بوده یا تلاش در مسیر انقلاب اسلامی؟
دکتر احمدی‌نژاد در ادامه گفت:
این دغدغه ذهنی تا سال ۱۳۸۰ با من بود. دهه فجر سال ۸۰ یک شب، خوابی دیدم که این دغدغه‌ام را بر طرف کرد. خواب دیدم با پژویی که آن زمان داشتم، در جاده هراز، از تهران به سمت شمال رانندگی می‌کنم و یک شیخ هم که البته نامش را نمی‌برم کنارم نشسته بود.
در جاده هراز، گردنه‌ای هست که وقتی به آن گردنه می‌رسید، قلۀ دماوند ظاهر می‌شود. وقتی به این گردنه رسیدیم و کوه دماوند رویت شد ناگهان دیدم در وسط جاده، سه صندلی گذاشته شده است، در دو صندلی، امام خمینی و مقام معظم رهبری نشسته بودند و صندلی سوم خالی بود. پژو را کناری پارک کردم و به همراه شیخی که همسفرم بود به سمت امام و آیت الله خامنه‌ای رفتیم. من در کناری ایستادم اما آن شیخ همسفر ما مدام تلاش می‌کرد تا روی صندلی سوم بنشیند که امام خمینی به او اجازه نداد.
ناگهان امام خمینی رو به من کردند و با حالت تحکم گفتند:
آقای دکتر احمدی‌نژاد! بفرمایید روی این صندلی بنشینید!.
این گفتۀ امام خمینی باعث شد تا آن شیخ، به کناری رود و من روی صندلی کنار امام خمینی و آیت الله خامنه‌ای بنشینم. در همین لحظه از خواب پریدم و دیدم که نزدیک اذان صبح است…. »

بالاخره،خواب است .نه کسی را می توان از دیدنش منع کرد ونه می توان لبی به اعتراض گشود.مگر به کسی میتوان گفت چرا خواب دیده است!؟
خواب را که نمیشود ندید. با خواب،میشود هرجایی رفت،با خواب میشود هرجا رسید… اما دنیای واقعیت چیز دیگری حکایت کرد .

در غروبی غم انگیز از چنین روزی ،آن شیخ و یار انقلاب به سوی معبود خویش پَر کشید و یارمحبوب او، با قلبی محزون و پر اندوه، در فراق دوست و همدمش که قرابت آن ،در کنار تربت مظهر ایثار و شهادت عالم آغاز گشته بود، بر پیکرش نماز گزارد تا در جوار پیر و مرادشان آرام گیرد. و این حکایتی متفاوت از آن بود که در رویایی تعبیر ناشدنی بر آن شخص ظاهر گشته بود.
کسی نپرسیده بود که افکار عمومی چه جای طرح خواب ورویاست؟ نگفته بود که هر خوابی شایستۀ نقل نیست و چه بسا رویاهایی که در مرتبۀ آرزو و خیال مانده اند .
نگفته بود که سرمایۀ عالم خواب را نمی توان خرج رقابتهای سیاسی کرد و گرنه خواهند گفت که تو آرزوهایت را درخواب دیده ای وچیزی فراتر از آن ندیده ای. خواهند گفت که در سودای خام و خیال ،
تو جهان را قدر دیده ،دیده ای .
کو جهان ، سَبلَت چرا مالیده ای؟

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است

ارسال نظر


آخرین موضوعات