کد خبر: 35867 | تاریخ انتشار: ۲۰:۰۰:۳۸ - دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۶ | بدون نظر | |

مشکین سلام ؛مالک رضایی :

بوف کور ،مشهورترین اثر صادق هدایت

قسمت چهارم و پنجم

تنها رفیق و همدمی که قلم هدایت را از ابتدا تا انتهای بوف کور همراهی می کند، مرگ است.کوچکترین بوی زندگی از آن استشمام نمی شود و حتی فکر کردن به زندگی هم او را می رنجاند .بوف کور،تجسم واقعی یک نیهیلیسم و یک رمان تمام عیار مرگ است.

” من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌ کنم انس نگرفته ام ، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ …»

این سلسله نوشتار ، در پی آنست که نشان دهد، میان کاراکتر اصلی داستان با خود نویسندۀ رمان ارتباط سازمان یافته ای برقرار است .دنیای فرا واقعیت بوف کور به نحو عجیبی با دنیای واقعیت صادق هدایت در هم آمیخته و او را در کام خود کشیده است.
این در هم آمیختگی، به هیچ وجه یقه ی او را رها نمی کند تا اینکه خود او را هم در گوشه ای از آپارتمانی در یکی از حومه ی پاریس به چنگ آورد و به کام مرگ بفرستد .گویی ما، در بوف کور با سایه ای از خود نویسنده هم مواجه هستیم که با لحظه به لحظه ی رمان، زندگی می کند و با آن می میرد .

صادق هدایت تا مرحلۀ اقامت کوتاه خود در هندوستان، همۀ آنچه را که در زندگی و پیرامون خود، دیده و تجربه نموده است همچون نقاش ماهری ،تصویر گری ذهنی کرده است .آنگاه تصاویر ذهنی خود را با خیال و سبک منحصر بفرد نویسندگی اش در هم آمیخته و بوف کور را خلق کرده است .توصیف خود او از آن حالت خاص ،گویا تر است

“…در این‌جور مواقع، هر کس به‌یک عادت قوی زندگی خود، به‌یک وسواس خود پناهنده می‌شود؛ عرق خور می‌رود مست می‌کند ، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقدهٔ خودشان را به‌وسیلهٔ فرار در محرک قوی زندگی خود خالی می‌کنند در این مواقع است که یک‌ هنرمند حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری به‌وجود بیاورد.”

از این روست که رمان بوف کور دارای دو بخش مجزا از هم است.
در بخش اول، کاراکتر ماجرا یک «نقاش» است که ذهنیات خود را نقاشی می کند ودر انتهای آن عشق اثیری و یوتوپیایی خود را که اصرار دارد نامی از او هم نَبَرد و آنرا با فهم «رجالگان »در نیامیزد، به کام مرگ می فرستد و در بخش دوم رمان، او یک نویسنده است که عشق راستین و رویایی اش را هم کشته است، و در دنیای رجالگان به ازدواجی اکراه آمیز با لکاته ای تن داده است .حالا، او نسبت به همسرش (لکّاته) همه جور احساس را به طور همزمان دارد.احساسی ازخوبی ،بدی،نفرت ،عشق ،کینه ،التماس ،عجز ،ناتوانی و…. که کل وجود قهرمان داستان را در بر گرفته است ودر نهایت ناکام از اجابت کوچکترین خواسته اش به کشتن او هم مبادرت می ورزد. وخود به مرد “خنزر پنزری” تبدیل می شود که همیشه از او نفرت دارد . کاراکتر داستان علاوه بر نفرت از محیط پیرامون، از خودش نیز نفرت دارد .صادق هدایت ،نام مناسبی برای آن انتخاب کرده است.
«بوف کور !»
موجودی زندگی ستیز که جز مرگ به چیز دیگری نمی اندیشد و همه کس و همه چیز را قربانی زهر وشرابی میکند که از مادر خویش به ارث برده است.
سرنوشت نهایی قهرمان در رمان مسکوت است وفهم آن به طرز ماهرانه ای به خواننده واگذار شده است. اما ارثیۀ شوم مادر، یعنی همان شراب کهنۀ آمیخته به زهر مارناگ هندوستان که با آن پدر ،عمو، عشق اثیری و… به کام مرگ رفته اند در انتظار خود او هم هست.والبته در انتظار خود صادق هدایت نیز ، در آپارتمانی از حومه های پاریس در فرانسه!
قهرمان داستان، از هر نوع وشخصیتی که آنرا در داخل رمان تصور کنیم ویا خارج از آن بدانیم که رمان «سایه ای» از اوست، فردی منزوی وتنهاست واز کل جامعه و مردمانی که پیرامون او را گرفته اند انتقام می کشد. و در نگاه به هستی هم،
نفی خورشید ازل، بایستِ او ،
اما، کی بر آید این مراد او؟ بگو !
نویسنده، سعی میکند که فقط کارهای مذموم را بزرگنمایی و مذمت کند تا وجدان خواننده را تا با خود همراه سازد .اما نگاه او به طور مطلق بر علیه همۀ کارهای نیک و بد روزگار است. هیچکس از تیغ زهر آگین قلم رمان در امان نیست. چنین به سخره گرفتن همه چیز و همه کس ، متاعیست که فقط در بساط “نیهیلیسم” یافت میشود.

کالایی که صادق هدایت در بوف کور به دست داده و در طول یک قرن، باب گفتگوی کثیری را در عرصۀ ادبیات فراهم ساخته است البته که در ادبیات جهان، متاعی نادر نیست اما نادر متاعیست که در صحنۀ ادبیات ایران ظهور وبروز یافته است. سبک نوشتار صادق هدایت ، منحصر به خود اوست وکمتر قلمی در عرصه ی سوررئال، آن توانایی را دارد که حتی به مرز تقلید از او نزدیک شود.

ادامه دارد

قسمت پنجم

چه آن دلباختۀ چهل سال قبل که در آغازین قسمت این نوشتار از او یاد شد و چه برخی دوستان فعلی، جملگی به یک طعنه سخن گفتند :
«نمی فهمی!»
همان واژۀ آشنا برای ختم کلام و موثر‌ترین ابزار در مواجهه با هر نقد و نظری که باب طبع ما نیست. مناسبات ما در سطوح مختلف با هیچ واژه‌ای به آن اندازه آشنا نیست.
این سلسله یادداشتها همزمان با شبکه های مجازی در برخی تارنماهای الکترونیکی از جمله “سایت فرارو” و با عنوان
«سِحر سیاه صادق هدایت»
منتشر شد.انبوهی از واکنشها را در پی داشت.اما دریغ از یک دلیل قوی و معنوی که ذهن آدمی در پناهش آرام گیرد،ولی تا دلت بخواهد، رگهای گردن به حجت قوی!
در کنار آنهمه وهنها‌ وطعنه ها که با “إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِراماً” می توان از کنارشان عبور کرد ،محترمانه‌ترین سخن منتقدان این بود که چرا برداشت شخصی خود را مطرح کرده‌ام و چرا آثار و افکار پیشگامان و تحسینهای بزرگان را از بوف کور هدایت نخوانده ام و ندیده ام ؟!
اینکه چگونه به آن رسیده بودند که نخوانده ام و ندیده ام، خود حکایتی دیگر از غیبگویی آنها بود.
سرّ خدا که عارف سالک به کس نگفت ،
در حیرتم که باده فروش از کجا شنید؟!
اما مدعیان تساهل و روشنفکری و آنانی که در سبک وسیاق خود حتی از قدسیان ملکوت اعلی هم دلیل خواهی می‌کنند، چرا خود بدون ارائۀ کوچکترین دلیل روشن، برداشتی متفاوت با طبع خود را در موضوعی بر نتافتند؟! گویی آنها حق دارند برای هر امری برداشت شخصی خود را طرح کنند اما طرح هر برداشتی که مزاحم قالبهای ذهنی آنهاست، ذَنب لا یَغفَر است!
به نظر می‌رسد‌‌ ،توضیحات بعدی را هم بر نتابند اما این قلم،ناچار از پایان بردن کاریست که آغاز کرده است.
پاسخگویی به نقد و نظر هم جزئی از آن کار است.
حال که بوف کور به «فیل در تاریکی مولوی » تبدیل شده و از «بی‌بی‌سی» تا سایر رسانه‌های خارجی، بینندگان خود را بر تماشای میوۀ آن می‌خوانند چرا پذیرفتن این برای برخی ،امر مشکلیست که شخصی هم تماشاگر بستان آن باشد؟
داستان معروفیست که جمعی در دیجور سیاهی شب، در صدد کشف هویت موجودی بر آمده بودند، اما
دیدنش با چشم، چون ممکن نبود،
اندر آن تاریکی اش کف می‌بسود.
یکی پشت آنرا لمس می‌کرد و از تخته سنگ بزرگی در آنجا حکایت می کرد، یکی دستی بر پای آن می‌کشید و آن را ستونی محکم می پنداشت، یکی گوشش را تکان می‌داد و باد بزنش می‌ دانست. خلاصه، هر کسی به هر جزوی که می رسید، فهم آن می گفت و می‌شنید، تا اینکه از نظرگه، گفتشان شد مختلف، آن یکی دالش لقب داد، این الف.
اما آن موجود عظیم الجثه، فیل بود ،که اینچنین همگان را سر کار گذاشته بود.
به مصداق آن حکایت ،این سلسله یادداشت نیز هیچ داعیه ای بر استواری دیدگاه خود در میان صد‌ها نظر استوار و نااستوار به این اثر معروف (بوف کور ) ندارد و پیشاپیش آمادۀ دریافت هرگونه نقد و ایرادی هم بود که بر او ببارد. لیکن آنگونه نشد. دریافتی‌ها با ادعا‌ها و ژستها ی روشنفکرانه ی مدارا گران ،کوچکترین همخوانی نداشت.
برخی نگارنده را با بیانی تحکم آمیز به خواندن نقدهای ادبی در مورد این اثر ارجاع دادند.سمعا و طاعتا. فرمان مبارکشان قبلا اجرا شده است اما سخن یادداشت، نقد ادبی رمان نیست.
اگر یک ناقد ادبی در بررسی یک اثر، صرفا به جنبه‌های ادبی آن توجه می‌کند، چرا یک کار‌شناس جامعه‌شناسی، روانشناسی،فلسفه ،سیاست و … این حق را نداشته باشد که در نگاه به آن از ویژگی‌های روانی و زیست اجتماعی خالق اثر نیز سخن بگوید و از آن منظر ارتباطی میان اثر و صاحب اثر برقرار نسازد ؟!
خاصه که ما با اثری مواجه هستیم که در میان دهها اثر از آن نویسنده، مشهور‌ترین و معروف‌ترین آنهاست .
در مورد آثار معروف جهان ، بر ویژگی‌های روحی و روانی نویسنده و تاثیر آن بر آثارشان، انگشت تاکید نهادن، امر تعجب بر انگیزی نیست.
کسانی در نقد رمان «برادران کارامازوف» تا آنجا پیش رفتند که آنرا ناشی از روان پریشی افراطی «داستایوسکی» دانستند و حتی تمایلات جنایتکارانۀ او را بر خلق آن اثر بی‌تاثیر ندانستند. اما کسی از این گفته ها بر آنان نشورید و ستون فقرات ادبیات روسیه هم از این گفته‌ها نلرزید. در مورد هدایت که چنین سخنی مطرح نشده است بر آشفتگی دوستان از چه است ؟!
مگر نه اینکه هر اثری، مبانی فکری مشخصی دارد؟ چرا ممکن نباشد که یک اثر را مرتبط با خود صاحب اثر و دیدگاه‌های او نیز بررسی کرد؟!
به هر تقدیر،
روحیۀ صادق هدایت و برداشت او از تاریخ، سیاست، زندگی و … ویژه و خاص بود و این خاصگی، نه در زندگی او قابل کتمان است، نه در مرگ او و نه در بوف کور او .

ادامه دارد

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است

ارسال نظر


آخرین موضوعات