کد خبر: 35869 | تاریخ انتشار: ۱۰:۴۸:۲۴ - چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶ | ۱ نظر | |

بوف کور ،مشهور ترین اثر صادق هدایت . قسمت ششم و پایانی

مشکین سلام ؛مالک رضایی: 🖊

آنچه که بر کلیات غامض و پر پیچ و خم “بوف کور” سایه انداخته است سایه ای از خود نویسنده ی رمان است .
به هر تقدیر، روحیۀ صادق هدایت و برداشت او از تاریخ، سیاست، زندگی و… خاص و ویژه بود و این خاصگی و ویژگی ،نه در زندگی او قابل کتمان است، نه در مرگ او، و نه در بوف کور او .
در تمام طول زندگی نه چندان بلند خود از همه نظر تنها زیست. عمر او در انزوا سپری شد. ازدواج نکرد.‌‌ همان روحیه باعث شد که در همۀ مراحل زندگی توفیق مورد انتظارنیابد و …
حال هیچ استبعادی ندارد که کسی در بررسی و ارزیابی معروفترین و مشهورترین اثر او بگوید که همین ویژگی‌های روحی، روانی با نهایت تلخی بر ساختار ومختصات رمان او هم تاثیر داشته است و در یک تسلسل تلخ ، از آن تاثیر گرفته است .
اینکه نویسنده ،می‌گوید در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره، روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و این درد‌ها را نمی‌شود به‌کسی اظهار کرد، در این‌جور مواقع هر کس به‌یک عادت قوی خود، به‌یک وسواس خود پناهنده می‌شود.عرق خور می رود عرق می خورد ، حجار سنگ تراشی می‌کند، نویسنده می‌نویسد و یک هنرمند از خودش شاهکاری به‌وجود می آورد و…
گویای چیست؟!
گویای اینست که این شاهکار با تمام ویژگی‌های مورد نظر هدایت، در بوف کور بوجود آمده است. بهتر است ما هم آنرا متصف به خودرویی نکنیم، چرا که از آن دست که می‌پروردش، می‌روید.
کسی کتمان نمی‌کند که صادق هدایت با آن ذهن سیال و توانمند خود، آشنایی کافی با مکاتب مختلف ادبی داشته است.آشنایی او با سوررئال بی نظیر بوده است ، اما زندگی او نشان نمی‌دهد که وی در دنیای واقعیت خود با آن سوررئال مورد نظرش کنار آمده باشد .
در هیچکدام از دنیای واقعیت و فراواقعیت او وحدت و آشتی مورد انتظار، ایجاد نشده است. گویی که این جدال پایان ناپذیر در یک فضای یاس آلود و نا‌امیدکننده،مرتبا به دنیای واقعیت او پیام منفی داده‌اند.
در بخش دوم رمان، زبان هدایت اندکی و نه بیشتر ، جنبۀ رئالیستیک هم دارد اما‌‌ همان جنبه هم مورد انزجار و نفرت اوست. درآن بخش او تلاش دارد که حداقل این ابعاد را تا سطح توقعات پایین و جسمانی خود ارتقا بخشد. اما شور بختانه جز کشتن همۀ آرزو‌ها راهی دیگر پیش روی خود نمی‌بیند و چنین ناکامی در زندگی رئال خود هدایت هم هویداست.
صادق هدایت در بوف کور با استنباط خاص خود از سرشت انسان ، محیط پیرامون را جز رجّاله نمی‌بیند. اعتقاد دارد که همه در رجّالگی خویش غوطه ورند. قهرمان داستان او و خود او در فضای محض بدبینی قرار دارند. از‌‌ همان نظر بود که در قسمتی از این یادداشت گفته شد چنین بروندادی از نگاه به پیرامون، می‌تواند، یک افکار عریان و بی رحمانه، تحویل خوانندگانش دهد که در صورت تاثیر از آن ،جز «نیهیلیسم» ره به جایی نبرند.
متعجبم که چرا دوستانی از این سخن بر آشفتند که به رغم توانمندی قلم صادق هدایت در بوف کور اثری که از آن برای خواننده باقی می‌ماند تاریک و سیاه است و این تنها، سخن نگارنده نیست.

«به طور کلی فضای همۀ صحنه‌های بوف کور با تاریکی همراه است واگر سخن از روشنی باشد این روشنایی ضعیف و موقتی است…» داستان یک روح. سیروس شمیسا ص (۸۲)

ناکامی در کنار آمدن با سرشت انسان و خلقت به گونه‌ای که برخی از هدایت‌شناسان استنباط کرده اند در بوف کور آشکار است. نگارنده هیچ مجادله‌ای با فهم و تعابیر گوناگون از بوف کور ندارد. بلکه به وجه اختصار شرح پیوند ارگانیک بوف کور با روح وروان نویسندۀ رمان مد نظر اوست. و از همان نظر بر این باور است که نگاه ناامیدانۀ صادق هدایت ، او را برای تبیین سرنوشت محتوم «خنزر پنزری» از سرشت انسان هدایت می‌کند . هیچ کاراکتری در رمان هدایت نقش مثبت ایفا نمی‌کند و تنها عشق راستین و رویایی او هم جای در غیر ممکن‌های ذهنی او دارد.
جدال با دنیای واقعیت در صادق هدایت به حدی قویست که در زندگی او هم تاثیر می‌گذارد.
سرنوشت نهایی قهرمان او در رمان مسکوت است و فهم آن به خواننده واگذار شده است. اما ارثیۀ شوم مادر یعنی‌‌ همان شراب کهنۀ آمیخته به زهر که با آن پدر، عمو، عشق اثیری و… به کام مرگ رفته‌اند در انتظار خود او هم هست. و مع الاسف در انتظار خود صادق هدایت نیز.
چه شباهت تلخ و غم انگیزی !

قسمت هفتم و پایان

آنچه در بوف کور روییده است. میوه ای تلخ است.چه نیازیست که ما آنرا متصف به خودرویی بکنیم؟!
گیاه آن از آن دستی که می‌پروردش می‌روید. پیوند ارگانیک بوف کور با روح وروان نویسندۀ اثر در جای جای رمان آشکار است.
صادق هدایت در بوف کور استنباطی وارونه از ذات و کرامت انسان دارد. آن را چیزی جز رجّاله نمی‌بیند و اعتقاد دارد که همه در رجّالگی خویش غوطه ورند تا به وضعیتی خنزر پنزری منتهی شوند .از‌‌ همان نظر بود که گفته شد چنین بروندادی از نگاه به پیرامون، می‌تواند، یک افکار عریان و بی رحمانه، تحویل خوانندگانش دهد.
به طور کلی فضای همۀ صحنه‌های بوف کور با تاریکی همراه است

نگاه ناامیدانۀ نویسنده که او را برای تبیین سرنوشت محتوم «خنزر پنزری» از سرشت انسان هدایت می‌کند با وضوح کامل در رمان دیده می شود .تنها نگاه مثبت او به عشق اثیری قهرمان داستان هم کاملا یک نگاه افلاطونیست.او نتوانسته است هیچ پیوندی با آن عشق رویایی برقرار کند. همچون شعاعی فقط یکبار بر او درخشیده است. یک ستارۀ پرنده بوده که به صورت یک زن بر اوتجلی کرده است. مابقی شخصیتهای رمان هرچه هست رجّاله و لکّاته است.
ما در دو بخش رمان با سایه‌ای از خود نویسنده هم در دو مرحله از زندگی او مواجه هستیم. دو وجه متمایز از یک کارا‌کتر واحد در رمان، که آنها را آرام آرام به سوی مرگ و ناامیدی می‌برد
بوف کور، فقط داستان محض خیالی و سوررئال نویسنده نیست،گرچه آن هم هست و اگر نبود در ردیف بیست اثر برتر سوررئالیسم جهان قرار نمی گرفت .اما در عین حال یک قضاوت در مورد هستی و سرشت انسان نیز است که عشق اثیری و اتوپیایی خود را برای همیشه به کام مرگ فرستاده است و در دنیای رجّالگان به ازدواجی اکراه آمیز با لکاته ای تن داده است.
حالا او نسبت به لکّاته با هر تعبیری که از این بیان سمبلیک او داشته باشیم، همه جور احساس بد را به طور همزمان دارد. احساسی از نوع نا‌امیدی، نفرت، کینه، التماس، عجز و ناتوانی از همه نوع آن که کل وجود قهرمان داستان را در بر گرفته است و در ‌‌نهایت ناکام از اجابت کوچک‌ترین خواسته‌اش به کشتن او هم مبادرت می‌ورزد. و خود به مرد «خنزر پنزری» تبدیل می‌شود که همیشه از او نفرت دارد.
بوف کور سرنوشت «خنزر پنزری» را برای سرشت انسان سرنوشتی محتوم می‌داند. که بر کلیه مراحل زندگی و مرگ او سایه انداخته است.
صادقانه گفته است که هیچ انسانی ایده آل ذهنی او نیست و همۀ انسانها سر نوشت «خنزر پنزری» دارند.
با وصفی که نویسنده از «خنزر پنزر» دارد، توصیفی تلخ‌تر و وهن آمیز‌تر از آن برای موجودی که تاج کَرَّمنا بر سر اوست نمی‌توان ارائه کرد. دوستانی از ذکر این واقعیت می‌رنجند که زبان هدایت در بوف کور فاصلۀ پر مخافتی با ذات کرامت انسانی دارد.
انسان در ذات حقیقی وانسانی خود موجودی زیبا، دوست داشتنی و وجهی از خداوند بر روی زمین است. ما هیچ سایه و نشانه و قرابتی از آن تصویر را در بوف کور، ولو به شکل کمرنگ نمی‌بینیم. در حالیکه خلق ما بر صورت خود کرده است حق و وصف ما از وصف او گیرد سَبَق.
تاج کَرّمناست بر فَرقِ سرت
طوقِ اعطیناک، آویز برت
چنین تصویری از انسان با تصویر محتوم «خنزر پنزری» هدایت از او فرسنگ‌ها فاصله دارد.
افسوس که رمان بوف کور به رغم قلم توانمند و سحر آمیزش ،میوه‌ای تلخ است و تلخی آن بیش از همه ناشی از تلخی بستان آنست. مگر اینکه کسی ادعا کند که نه میوه، تلخ است و نه بستان آن، که در آن صورت مجادله‌ای با اونیست.
کامش شیرین باد.

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است


۱ ديدگاه مطلب براي " بوف کور ،مشهور ترین اثر صادق هدایت . قسمت ششم و پایانی " ارسال شده است.

  1. liltiger گفت:

    Thanks for the excerpt!jlshannon74 at gmail.com

ارسال نظر


آخرین موضوعات